كاش كه آدمي لحظه اي مي نگريست كه كجا پا مي گذارد اين جا كه پا مي گذارد دل است يا قاليچه ي گذر!
خالی از توان اما پر از دعا
خدای من !
دست هایم توان آن ندارند که بایستند در برابر این آدمیان زشت کردار
اما نه!
می توانند
آن ها تو را صدا می زنند تا تو ایستادن را یادشان بدهی
تا تو ایستاده ای بفرستی که آن هارا به درک بفرستد...
پی گفت ۲ :
چند هفته پيش باز هم داشتند گوشه اي از وطن مان را مي ربودند نه! تکه اي از جانمان که ارزش معنوي اش از ارزش مادي اش هزاران برابر بيشتر بود قرآني که بر پوست آهو نوشته شده بود و قدمت چند صد ساله داشت و قيمتي که بر رويش گذاشته اند بيش از 6 ميليارد تومان بوده اما حرف من اينست که فکر مي کني اگر آن سرباز وظيفه شناس رشوه ي 50ميليوني را قبول مي کرد الان اين اثر عظيم کجا بود در موزه ي لوور؟ يا در خانه ي پيرزن ثروتمند انگليسي ؟ نمي دانم فقط مي دانم آن سرباز وظيفه شناس شايد تا به حال 50 ميليون تومان را يک جا و به چشم خودش نديده باشد
نگرانم نگران اينکه زحمت اين سرباز وظيفه شناس به هدر رود و اين ميان عده اي سودجو دوباره قصد فروش اين اثر عظيم را داشته باشند چرا که هستند عده اي که به هيچ چيز رحم نمي کنند مثل آن ها که به امام زاده سيد محمد رحم نکردند و به بهانه ي مرمت غارتش کردند و رفتند
چه بگویم دیگر ؟؟؟ جز اینکه ای فارسی های غیور بایستید !
این روزها عجیب حالی دارم غرق اندوه و حسرت غرق سرور و شادی نمی دانم چه خواهد شد و نمی دانم در پس پرده ی فردا چیست اما خوب می دانم که روزی خواهد آمد روزی که پرده ی دیروز ها برداشته می شود
پی گفت ۲:
* همگی عیدتون مبارک !
** هر از گاهی دلم هوایی میشه امروزم یکی از اون روزا بود توی مدرسه جشن بود اما نتونستم طاقت بیارم و بمونم سرمو انداختم زیر و زدم بیرون هوای ابری هم خوب بلده کار خودشو بکنه دلو بارانی می کنه و خودش می ره و ...
*** خسته شدم از این همه آدم دورو این همه آدم که فقط برای مردم زندگی می کنن کاش لااقل برای خودشون زندگی می کردن این جوری دلم اینقدر نمی گرفت ...
دلم شکست ...
اگرچه بی غمم ولی هنوز در انتظار مادرم
منتظر همان دمم که می رسد دمی بر این نوای بی دمم
خدای من !
من همان منم که از درون شعر دیگری صدای می زند تو را
در انتظار پاسخم
....
آخر کی می آید فرزند مادرم ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پي گفت 1 :
بالاخره برگشتم بعد از يه غيبت طولاني اما اين بار : « اين من نبودم که آمدم چرا که اصلا مني در کار نيست »
نمي دونم چي شد که برگشتم شايد « هم نفسي نديدم در کنار اين کرانه ناپديد » شايد خسته ام شايد ...
«مي روم خسته و زار سوي آن دور دست ها آن جا که نوري روشن است و هم نفسي خواهدم بود»
آخه دلم خيلي گرفته اين روزا گريه امون نمي ده
« هواي دلم باراني و ابرهايش خسته از اين راه طولاني »
دلم تنگه مي خوام برم!
« همه از تنهايي اين شهر غريب من دلم جاي دگر که در اين تنگي ايام نمي گنجد »
دلم هواي يه لحظه از اون لحظه ها رو کرده
« چه خوش آن لحظه هاي از حال رفته همان گاهي که همه من بودم و او ، دست من و دامان او »
دلم تنگه واسه نگاه حسرت پشت دريچه هاي بقيع ، تولد آفتاب از پشت قبةالخضرا دلم تنگه واسه بغض غريب وقت خداحافظي با مدينه ، گلخند اشک آلود بچه ها توي مسجد شجره اشک شوق وقت سجده ي شکر ...
«مي گذرند و مي روند کاش دمي بيشتر مي مانديم»