تبليغاتX
آب و آینه

آب و آینه

۱۲۳
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوشین  | 

حالا ديگه مي تونم زندگي کنم همونجوري که خودم مي خوام ديگه لازم نيست کارامو يواشکي انجام بدم لازم نيست يواشکي کتاباي غير درسي بخونم يواشکي روزنوشت بنويسم يواشکي فيلم نگاه کنم يواشکي وبلاگ به روز کنم يواشکي فوتبال نگاه کنم  ديگه لازم نيست يواشکي ...

ديگه حتي ميتونم با صداي بلند کتاب بخونم مي تونم توي سالن جلوي همه روزنوشتامو بنويسم راحت جلوي تلويزيون بشينم و فيلم نگاه کنم از همه مهم تر ديگه لازم نيست از لاي در يا از توي اتاق فوتبال ها رو دنبال کنم مي تونم هر وقت هوس کردم وبلاگ به روز کنم آره مي خوام جيغ بزنم و به همه اعلام کنم که من آزادم و هر کاري بخوام انجام مي دم

و اين يعني من ! خلاص شده از شر سرندي پيتي *(1)  کنکور !!!!

 

 

با اين که فقط چند ساعتي بود که از شرش راحت شده بودم ولي نمي تونستم بيکار بشينم يه چيزي تو مايه هاي حوصله سر رفتن اومده بود سراغم به خاطر همين رفتم سراغ کتاب هايي که کسي به جز من (اونم يواشکي) بهشون سر نزده بود ، يه تعدادي شون که حدود 200-300 تا مي شن کتاب هاي خودم هستن که بيشتر کتاب هاي بچگي هام هستن ؛ کوچک تر که بودم خيلي کتابخون بودم چون  همه ي فاميل اينو مي دونستن هميشه براي تولدم کتاب گيرم مي اومدهميشه وقتي با خاله ام بيرون مي رفتيم با يه پلاستيک پر از کتاب مي اومديم خونه *(2)

(يادش بخير بچه بوديم کتابخون بوديم ولي حالا چي؟؟؟)

... کتاب ها رو همين جور که بيرون مي آوردم انگار داشتم از اول تا آخرشون رو مي خوندم خاطراتم با اونا برام زنده مي شد

روزي بود و روزگاري .... که همه ي قصه هاش برام تکراري بود چون بي بي جون همشو برام تعريف کرده بود ولي بازم از خوندنش خسته نمي شدم

ساداکو و هزار درناي کاغذي ؛ کتابي که توي 8 سالگي خوندم ولي احساس کردم ساداکوي 12 ساله ام

ام ابيها ؛ اولين کتابي بود که از يه نمايشگاه کتاب تقريبا بزرگ تر از بقيه نمايشگاه هايي که تا اون موقع رفته بودم خريدم

...

چه دوراني رو با اين کتابا گذروندم ...

 

کتاباي بچگي هاي خودمو يه سر وساموني دادمو يه گوشه اي گذاشتمشون حالا نوبت رسيده بود به کتاب هاي بابام اونقدر زياد بودن که نمي دونستم کجا جاشون بدم مجبور شدم همه ي کتاب هاي درسي بيخودي را از قفسه ي وسطي بيرون بيارم  تا شايد جاي کتاباي بابام بشه ولي بازم جا کم اومد تازه بدتر از همه اين بود که از کتابداري هيچي سر در نمي آوردم نويسنده ها کتاب ها ....

کتاباي شهيد مطهري ، دکتر شريعتي ، بازرگان ، پائليو کوئليو ، آل احمد ، ... واي چقدر کتابداري سخته چيدن اين همه کتاب با موضوع هاي مختلف تازه اگه بخواي همون موقع همشونو بخوني!!!! باز دست عموي خدابيامرزم درد نکنه قبل از انقلاب نصف بيشتر کتاباي بابام رو از ترس ساواکيا زير خاک دفن کرد وگرنه من تا يه يک ماهي مجبور بودم فقط بشينم کتابا رو از کمد پشتي در بيارم *(3)

سرتونو درد نيارم ما هي کتاب ميچيديم و هي نگاه مي کرديم مي ديديم کتاب هنوز هست نگران اينم که اين همه کتاب رو کي مي خوام بخونم مي ترسم تابستونم تموم بشه و اين کتابا نه !!!

 

 

***پي نوشت :

 

(1)    قابل توجه اونايي که نمي دونن سرندي پيتي کيه ، سرندي پيتي يه دايناسور ناز توي يه برنامه کودک بود

(2)     البته قبل از اينکه بگيد چه دختر پررويي بگم منم براي خاله ام کلي چيز مي خرم روز مادر ، روز پرستار، روز عصاي سفيد ...

(3)    اما خداييش الان خيلي دلم مي خواست اون کتابا بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوشین  |