یاحق بهم گفته بودن سال های آخره ولی ... هر لحظه و هر زمان منتظر بودم و بالاخره فرارسید خیلی سخته که بدونی کی میمیری از وقتی که فهمیدم که فقط هفت روز فرصت دارم برای رفتن برای خداحافظی با همه ی آدم هایی که دوستشون دارم زندگی برام با ارزش شده همه ی آدم هایی که می شناسمتان و می شناسیدم منو حلال کنید دعا کنید که راحت بمیرم تو این 7 روز می خوام مثل صاحب الفصل بشینم خواسته های دیگران از خودم رو جواب بدم بخواهید برام دعا کنید آسون جون بدم حلالم کنید! تاحق ... امیدوار بودم می توانستم بنویسم تا هفت روز دیگر می بینمش ولی نمی دونم به اون می رسم یا از اون دور ... |
|
|
حالا ديگه مي تونم زندگي کنم همونجوري که خودم مي خوام ديگه لازم نيست کارامو يواشکي انجام بدم لازم نيست يواشکي کتاباي غير درسي بخونم يواشکي روزنوشت بنويسم يواشکي فيلم نگاه کنم يواشکي وبلاگ به روز کنم يواشکي فوتبال نگاه کنم ديگه لازم نيست يواشکي ...
ديگه حتي ميتونم با صداي بلند کتاب بخونم مي تونم توي سالن جلوي همه روزنوشتامو بنويسم راحت جلوي تلويزيون بشينم و فيلم نگاه کنم از همه مهم تر ديگه لازم نيست از لاي در يا از توي اتاق فوتبال ها رو دنبال کنم مي تونم هر وقت هوس کردم وبلاگ به روز کنم آره مي خوام جيغ بزنم و به همه اعلام کنم که من آزادم و هر کاري بخوام انجام مي دم
و اين يعني من ! خلاص شده از شر سرندي پيتي *(1) کنکور !!!!
با اين که فقط چند ساعتي بود که از شرش راحت شده بودم ولي نمي تونستم بيکار بشينم يه چيزي تو مايه هاي حوصله سر رفتن اومده بود سراغم به خاطر همين رفتم سراغ کتاب هايي که کسي به جز من (اونم يواشکي) بهشون سر نزده بود ، يه تعدادي شون که حدود 200-300 تا مي شن کتاب هاي خودم هستن که بيشتر کتاب هاي بچگي هام هستن ؛ کوچک تر که بودم خيلي کتابخون بودم چون همه ي فاميل اينو مي دونستن هميشه براي تولدم کتاب گيرم مي اومدهميشه وقتي با خاله ام بيرون مي رفتيم با يه پلاستيک پر از کتاب مي اومديم خونه *(2)
(يادش بخير بچه بوديم کتابخون بوديم ولي حالا چي؟؟؟)
... کتاب ها رو همين جور که بيرون مي آوردم انگار داشتم از اول تا آخرشون رو مي خوندم خاطراتم با اونا برام زنده مي شد
روزي بود و روزگاري .... که همه ي قصه هاش برام تکراري بود چون بي بي جون همشو برام تعريف کرده بود ولي بازم از خوندنش خسته نمي شدم
ساداکو و هزار درناي کاغذي ؛ کتابي که توي 8 سالگي خوندم ولي احساس کردم ساداکوي 12 ساله ام
ام ابيها ؛ اولين کتابي بود که از يه نمايشگاه کتاب تقريبا بزرگ تر از بقيه نمايشگاه هايي که تا اون موقع رفته بودم خريدم
...
چه دوراني رو با اين کتابا گذروندم ...
کتاباي بچگي هاي خودمو يه سر وساموني دادمو يه گوشه اي گذاشتمشون حالا نوبت رسيده بود به کتاب هاي بابام اونقدر زياد بودن که نمي دونستم کجا جاشون بدم مجبور شدم همه ي کتاب هاي درسي بيخودي را از قفسه ي وسطي بيرون بيارم تا شايد جاي کتاباي بابام بشه ولي بازم جا کم اومد تازه بدتر از همه اين بود که از کتابداري هيچي سر در نمي آوردم نويسنده ها کتاب ها ....
کتاباي شهيد مطهري ، دکتر شريعتي ، بازرگان ، پائليو کوئليو ، آل احمد ، ... واي چقدر کتابداري سخته چيدن اين همه کتاب با موضوع هاي مختلف تازه اگه بخواي همون موقع همشونو بخوني!!!! باز دست عموي خدابيامرزم درد نکنه قبل از انقلاب نصف بيشتر کتاباي بابام رو از ترس ساواکيا زير خاک دفن کرد وگرنه من تا يه يک ماهي مجبور بودم فقط بشينم کتابا رو از کمد پشتي در بيارم *(3)
سرتونو درد نيارم ما هي کتاب ميچيديم و هي نگاه مي کرديم مي ديديم کتاب هنوز هست نگران اينم که اين همه کتاب رو کي مي خوام بخونم مي ترسم تابستونم تموم بشه و اين کتابا نه !!!
***پي نوشت :
(1) قابل توجه اونايي که نمي دونن سرندي پيتي کيه ، سرندي پيتي يه دايناسور ناز توي يه برنامه کودک بود
(2) البته قبل از اينکه بگيد چه دختر پررويي بگم منم براي خاله ام کلي چيز مي خرم روز مادر ، روز پرستار، روز عصاي سفيد ...
(3) اما خداييش الان خيلي دلم مي خواست اون کتابا بود
من که از پژمردن یک شاخه گل ، از نگاه ساکت یک کودک بیمار ، از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی در بند ، اشک در چشمان و بغضم در گلوست ، و در این ایام زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ، مرگ او را از کجا باور کنم ؟
از دیده رفت ولی از دل نرفت !!!
سال ها بود که باهاش زندگی می کردم از همون روزی که چشامو باز کردم اما حالا دیگه باهاش زندگی نمی کنم از همون روزی که چشماشو بست !
زندگی یعنی همین به اندازه ی یه پلک زدن
دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد !![]()
راستش یه مدتی پیش تو وبلاگ یا ارحم الراحمین پستي رو ديدم که دلم نيومد ازش بگذرم آخه بدجوري چشمم رو گرفت حيفم اومد نذارمش تو آب و آينه به خاطر همين تصميم گرفتم يه 2-3 روزي پست « آهاي جلوتو نگاه کن» رو عقب بندازمو اين مطلب رو جاش بذارم
عهدنامه ي يک شهيد

قانون اول-بارالها اعتراف می کنم به اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم.
*حداقل روزی ده آیه از قرآن باید بخوانم و اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید یک جزء کامل بخوانم*
قانون دوم-پروردگارا اعتراف می کنم به اینکه نمازهایم را بی معنی خوانده ام و حواسم جایی دیگر بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم.
*حداقل روزی دو رکعت نماز قضا بخوانم اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت ( ۱۷ رکعت ) بخوانم*
قانون سوم-خدایا اعتراف می کنم به اینکه مرگ را فراموش کردم و عهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نبودم.
*حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرب بخوانم، اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را به جا آورم باید مقداری صدقه بدهم و 8 رکعت نماز قضا بخوانم*
قانون چهارم-خدایا اعتراف می کنم به اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.
قانون پنجم- خدایا اعتراف می کنم به اینکه خدا را در همه ی کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کار کردم.
*حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه سوره ی الرحمن را بخوانم، اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا بخوانم هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه دو حزب قرآن بخوانم*
قانون ششم- حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه ی سجده های نماز واجب صلوات بر محمد و آل محمد (ص) بفرستم.

*اگر به هر دلیلی نتوانستم این اعمال را انجام دهم باید به ازای هر صلوات مقداری صدقه و 100 صلوات بفرستم*
*اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را به جا آورم در ۲۴ ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم*
قانون هشتم-هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته دو روز را روزه بگیرم بهتر است دوشنبه و پنجشنبه باشد.
*اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم در هفته بعد به ازای هر روز ۳ روز و به ازای هر روز مقداری صدقه بپردازم
قانون نهم -در هر روز باید ۵ مسئله از رساله امام را بخوانم.
*اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را به جا آورم روز بعد باید ۱۵ مسئله بخوانم*
قانون دهم -در هر ۲۴ ساعت باید ۵ بار تسبیحات حضرت زهرا (س) برای نماز یومیه و دو بار هم قضا به جا آورم.
*اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام بدهم باید به ازای هر یک بار سه مرتبه این عمل را تکرار کنم

خدایا مددم کن راه طولانیست! ![]()
« آرتور اشي » قهرمان تنيس ويمبلدون بر اثر خون آلوده اي که در جريان عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد به بيماري مبتلا شد و در بستر افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از از طرفدارانش دريافت مي کرد يکي از آنها نوشته بود :چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب کرد ؟
او در جواب نوشت : « در دنيا 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند ... 50 هزار نفر سرشناس مي شوند ،.... ، 50 نفر به مسابقات ويمبلدون را مي يابند ... 4 نفر به نيمه نهايي مي رسند دو نفر به فينال راه پيدا مي کنند و يک نفر ...
آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم ، هرگز نگفتم خدايا ، چرا من؟ و امروز که از اين بيماري رنج مي برم نمي گويم خدايا چرا من ؟

فرهنگ لغت را برگ مي زنم
آها پيدايش کردم متمدن :شهري شده , تمدن يافته , کسي که توانايي رفع نياز هاي خود را داشته باشد و ...
معناي متمدن را فهميديمم حالا برويم سراغ متمدن هاي زمان ! کمي که فکر مي کنم مي بينم اگر اين معناي متمدن باشد خوب يکي از اين به اصطلاح متمدن هاي معاصرمان همين آمريکاي خودمان است که مدتي چند از در کل كل
وارد مذاکرات بسي خصمانه با ما شده و رابطه ي بسي تر مهرنابانانه* مان را باهم کمي تا قسمتي ابري به همراه باد هاي موسمي کرده . حالا چرا فکر کردم متمدن تشريف دارند
خوب جانم برايتان بگويد که : سلاح هاي اتمي ندارد که دارد ؛ پا بر روي کرات بيگانه ننهاده که بنهاده ؛ دستش به دهانش نميرسد که مي رسد آن هم نه تا دم در دهان بلکه تا حلقومش هم ميرسد و نزديک است خفقان فرابگيردش** ؛ ريشش سفيد نيست که هست مگر نمي بينيد که هر جا دعوا مي شود اولين کسي که پاپيش مي گذارد براي ماهي گرفتن همين جرج بوش عزيز خودمان هست؛ ....
.jpg)
( بقيه اشان هم به عنوان اسرار محرمانه ي سيا مي باشد که برويد خودتان ناصرخسرومي فروشند فقط حواستان باشد تاريخ مصرف گذشته نباشد)
حالا برويم سراغ دومين متمدن روزگارمان عزيز دردانه ي متمدن اول بله ديگر اسرائيلي هاي گرامي را ميگويم و يکي از متمدن هاي هفت نه هفتاد خط روزگار که من نمي دانم بشريت بدون حضور اين کشور متمدن آزادي خواه (!) و انسان دوست چه بلايي بر سرش خواهد آمد مگر نه اينکه اين END تمدن عزيز دمار از روزگار هر چه تروريست است درآورده ؛

مگر نه اينکه از کليمي هاي بي نواي ايراني (؟!) پذيرايي مي کند *** ؛ يا نه مگر نه اينکه براي حفظ آرامش يهودي هاي دوست داشتني و بر هم نخوردن خواب نازشان کمي تا قسمتي نامهربانانه دارند نوار غزه را براي فلسطيني ها تنگ مي کنند و بخاطر همين احساسات بشر دوستانه اشان سر بيمارستان ها را شلوغ کردند و نانشان را في الروغن ...
راستش آنقدر آثار تمدن در اين عزيزان بسيار است که حوصله ام سر رفت
****
واقعا اگر تاتارها بدانند که جانشيناني اين چنين متمدن دارند حتما از خوشحالي سر از قبر بيرون مي آورند و پاي کوبي مي کنند
!
*از کلمات قصار فرهنگ لغت « خودمان و بعضي ها »
** خداي تعالي بياورد آن روز را !
*** فقط يک سوال برايم پيش آمده که اين هم وطنان گرامي از کدام کوره و دهات ايران نجات پيدا کرده اند
**** مصداقي بر از هر انگشتش صد هنر ريزد
پدر آمد
پدر دیر آمد
پدر باز هم دیر آمد
پدر باز هم دیر آمد ولی
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با یک
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با یک عروسک
پدر باز هم دیر آمد ولی این بار تنها نیامد و با دست پر آمد .او با یک عروسک آمد .
...
این بود انشای زهرای ۹ ساله درباره ی پدر
دخترکی که پدرش فقط یک گاری کوچک دارد برای حمل بار ...
كاش كه آدمي لحظه اي مي نگريست كه كجا پا مي گذارد اين جا كه پا مي گذارد دل است يا قاليچه ي گذر!
خالی از توان اما پر از دعا
خدای من !
دست هایم توان آن ندارند که بایستند در برابر این آدمیان زشت کردار
اما نه!
می توانند
آن ها تو را صدا می زنند تا تو ایستادن را یادشان بدهی
تا تو ایستاده ای بفرستی که آن هارا به درک بفرستد...
پی گفت ۲ :
چند هفته پيش باز هم داشتند گوشه اي از وطن مان را مي ربودند نه! تکه اي از جانمان که ارزش معنوي اش از ارزش مادي اش هزاران برابر بيشتر بود قرآني که بر پوست آهو نوشته شده بود و قدمت چند صد ساله داشت و قيمتي که بر رويش گذاشته اند بيش از 6 ميليارد تومان بوده اما حرف من اينست که فکر مي کني اگر آن سرباز وظيفه شناس رشوه ي 50ميليوني را قبول مي کرد الان اين اثر عظيم کجا بود در موزه ي لوور؟ يا در خانه ي پيرزن ثروتمند انگليسي ؟ نمي دانم فقط مي دانم آن سرباز وظيفه شناس شايد تا به حال 50 ميليون تومان را يک جا و به چشم خودش نديده باشد
نگرانم نگران اينکه زحمت اين سرباز وظيفه شناس به هدر رود و اين ميان عده اي سودجو دوباره قصد فروش اين اثر عظيم را داشته باشند چرا که هستند عده اي که به هيچ چيز رحم نمي کنند مثل آن ها که به امام زاده سيد محمد رحم نکردند و به بهانه ي مرمت غارتش کردند و رفتند
چه بگویم دیگر ؟؟؟ جز اینکه ای فارسی های غیور بایستید !
این روزها عجیب حالی دارم غرق اندوه و حسرت غرق سرور و شادی نمی دانم چه خواهد شد و نمی دانم در پس پرده ی فردا چیست اما خوب می دانم که روزی خواهد آمد روزی که پرده ی دیروز ها برداشته می شود
پی گفت ۲:
* همگی عیدتون مبارک !
** هر از گاهی دلم هوایی میشه امروزم یکی از اون روزا بود توی مدرسه جشن بود اما نتونستم طاقت بیارم و بمونم سرمو انداختم زیر و زدم بیرون هوای ابری هم خوب بلده کار خودشو بکنه دلو بارانی می کنه و خودش می ره و ...
*** خسته شدم از این همه آدم دورو این همه آدم که فقط برای مردم زندگی می کنن کاش لااقل برای خودشون زندگی می کردن این جوری دلم اینقدر نمی گرفت ...
دلم شکست ...
اگرچه بی غمم ولی هنوز در انتظار مادرم
منتظر همان دمم که می رسد دمی بر این نوای بی دمم
خدای من !
من همان منم که از درون شعر دیگری صدای می زند تو را
در انتظار پاسخم
....
آخر کی می آید فرزند مادرم ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پي گفت 1 :
بالاخره برگشتم بعد از يه غيبت طولاني اما اين بار : « اين من نبودم که آمدم چرا که اصلا مني در کار نيست »
نمي دونم چي شد که برگشتم شايد « هم نفسي نديدم در کنار اين کرانه ناپديد » شايد خسته ام شايد ...
«مي روم خسته و زار سوي آن دور دست ها آن جا که نوري روشن است و هم نفسي خواهدم بود»
آخه دلم خيلي گرفته اين روزا گريه امون نمي ده
« هواي دلم باراني و ابرهايش خسته از اين راه طولاني »
دلم تنگه مي خوام برم!
« همه از تنهايي اين شهر غريب من دلم جاي دگر که در اين تنگي ايام نمي گنجد »
دلم هواي يه لحظه از اون لحظه ها رو کرده
« چه خوش آن لحظه هاي از حال رفته همان گاهي که همه من بودم و او ، دست من و دامان او »
دلم تنگه واسه نگاه حسرت پشت دريچه هاي بقيع ، تولد آفتاب از پشت قبةالخضرا دلم تنگه واسه بغض غريب وقت خداحافظي با مدينه ، گلخند اشک آلود بچه ها توي مسجد شجره اشک شوق وقت سجده ي شکر ...
«مي گذرند و مي روند کاش دمي بيشتر مي مانديم»



