تبليغاتX
آب و آینه - آن هنگام ...

آب و آینه

من که از پژمردن یک شاخه گل ، از نگاه ساکت یک کودک بیمار ، از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی در بند ، اشک در چشمان و بغضم در گلوست ، و در این ایام  زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ، مرگ او را از کجا باور کنم ؟

                    از دیده رفت ولی از دل نرفت !!!

سال ها بود که باهاش زندگی می کردم از همون روزی که چشامو باز کردم اما حالا دیگه باهاش زندگی نمی کنم از همون روزی که چشماشو بست !

زندگی یعنی همین به اندازه ی یه پلک زدن

دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نوشین  |